پروردگارا داده هایت نداده هایت گرفته هایت را شکر میگوییم
چون  داده هایت نعمت نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است..

.

.
.
         با خدا باش پادشاهی کن     بی خدا باش هر چه خواهی کن
.
.
.
در طوفان های زندگی با خدا بودن بهتر از نا خدا بودن است
.
.

خدا همانیست که ما میخواهیم کاش ما هم همانی بودیم که خدا میخواهد
.
.
کاش به روزی برگردم که:


عشق فقط در آغوش مادر خلاصه مي شد؛

اوج بلندي روي شانه‏ هاي پدربود؛

بزرگترين دشمنانم خواهر و برادرانم بودند؛

بزرگترين درد، زخم روي زانوهايم بود؛

تنها چيزي كه مي‏شكست، اسباب بازي‏هايم بود

ومعناي خداحافظ فقط تا ساعتی بعد یا فردا بود!!




سلام بر رب محبوبم

خدای قادر و خوبم

اگر چه خسته ام اما...

همیشه شاکرت بودم.





زیبا ترین قسم سهراب سپهری

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز




یکرنگ بمان ،
حتی اگر در دنیایى زندگی می کنی که مردمش

 براى پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند .

بانــــو ...(!)
 حجابــــ َت ، کیمیـــاے غیرتــــ َت را بـــ ه لبخنـــدے هـــرز مفـــروش (!)
راستے تـــو کـــ ه در بـــازار جلـــوه فروشے مے کنے٬
 هیـــچ مے دانے صاحـــب ایـــטּ پوتیـــטּ هـــا کجـــا رفتـــ ه انـــد؟
 چـــرا رفتـــ ه اند (؟)


















شهریار 



آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمى کردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟
 








های دختر سرزمين من . . .
اخ ببخشيد باز جنسيتت را فراموش کردم !
پسر سرزمين من معلوم هست کجايي خيلي وقت است تو را گم کرده ايم

ديروز داشتي مردانه در ميدان ميجنگيدي . . .
امروز داري توي آرايشگاه ها ابرو بر ميداري ، مو رنگ ميکني ، دماغت را سر بالا ميکني . . .
آهای پسر سرزمين من . . .
دختراااااااااااااااااااان سرزمين من نياز به مردي دارند که محکم باشد ، قوي باشد در سختي ها ، در دشواري ها همراه و هميارشان باشد انقدر قوي باشد که همه دنيا در برابرش کم بياورد . . .
اهاي پسر سرزمين کمي اهسته برو . . .

به کجا چنين شتابان . . .










.
...
.........

خواهی نشوی همرنگ



  رسوای جماعت شو


.........
...

.










حالـِ دلمـ طوفانیستــــــ

بادبانها را بکشید

زیر شلاقــِ امواجـــِ حسودِ لذاتـــــِ دنیویــــــ

هنــوز رویــــ عرشهـــ ایستاده امــــ

تکیهــ  بر لبخندِ خالقیــــ

کهـــ مخلوقشـــ را می آزماید ، اما

تنـــها نمیگذارد..









 



من خدا را دارم

کوله بارم بر دوش

سفری میباید سفری تا ته تنهایی محض

هر کجا لرزیدی از سفر ترسیدی

فقط آهسته بگومن خدا را دارم





 

وقتی از همه جا ناامید شدی برو روی کوه و فریاد بزن : آیا هنوز امیدی هست ؟؟؟

 

  اون موقع خواهی شنید : هست هست هست

 




استاد و شاگرد



دانشجویی به استادش گفت:

استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !









 

اگر اولین دکمه پیراهن خود را اشتباه ببندید

همه دکمه ها مطمئنا اشتباه بسته خواهد شد

در اولین قدمهمیشه دقیق و منظم باشید

و با خیال آسوده از ادامه کار لذت ببری






همه روزه هزاران سیب در اطراف ما به زمین می افتد اما آنچه وجود ندارد،دیدگاه نیوتن است





 

خدا گوید : تو ای زیباتراز خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

بدان آغوش من باز است

شروع کن ، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من




 

نگو وقت نداری،تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری

که میکل آنژ،لئوناردو داوینچی و آلبرت انشتین در اختیار داشتند







  هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد، متر را دور قلبش می گذارد نه دور سرش









درد را از هر طرف بخوانی همان درد میشود. ولی درمان را از آخر بخوانی نامرد میشه.پس مواظب باش برای دردهایت به هر درمانی تن ندی





آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس كه نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند ونداند که نداند
در جهل مرکب ابد الدهر بماند









 

 داستان آموزنده

مادر من فقط یک چشم داشت
من از اون متنفر بودم ...
اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم .
آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد
و گفت مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..
کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم
اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی
چرا نمیمیری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
،اونجا ازدواج کردم ،
واسه خودم خونه خریدم ،
زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون
سالها منو ندیده بود
و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در
بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد کشیدم
که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا
، اونم بی خبر
سرش داد زدم :چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟
گم شو از اینجا!
همین حالا
اون به آرامی جواب داد :اوه خیلی معذرت میخوام
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم
و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من
برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من
به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم
رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون
البته فقط از روی کنجکاوی
.
همسایه ها گفتن که اون مرده
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود
که بدن به من
متن نامه این بود
ای عزیزترین پسرم
من همیشه به فکر تو بوده ام
منو ببخش که به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی
از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ...
وقتی تو خیلی کوچیک بودی
تو یه تصادف
یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر نمییتونستم تحمل کنم و ببینم
که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین مال خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو، مادرت






 

پند لقمان حکیم

 

لقمان حكيم پسر را گفت:امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنويس.شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛ آنگاه روزه‏ ات را بگشا و طعام خور.شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند. ديروقت شد و طعام نتوانست خورد.روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد.روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،
آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد.روز چهارم، هيچ نگفت.شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد ونوشته‏ ها بخواند.پسر گفت: امروز هيچ نگفته‏ ام تا برخوانم.لقمان گفت: پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت،آنان كه كم گفته‏ اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى








کوروش کبیر

 

زروس به کورش بزرگ گفت : چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به مردم و سربازانت می بخشی ؟!

کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟

گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت

سپس کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد !

سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند !

وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود …!

کورش رو به کزروس کرد و گفت : ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها می بودم.

زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد

 










 

 

حضرت موسی و چوپان

 

 

دید موسی یک شبانی را به راه

کو همی گفت ای خدا و ای اله

ای خدای من فدایت جان من

جمله فرزندان و خان ومان من

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم زنم شانه سرت

تو کجایی تا که خدمتها کنم

جامه ات را دوزم و بخیه زنم

دستکت بوسم بمالم پایکت

وقت خواب آید بروبم جایکت!

 

حضرت موسی(ع) از آن مرد میپرسد ای مرد با که اینگونه سخن میگویی؟! وچوپان در

پاسخ:

 

گفت با آنکس که مارا آفرید

این زمین و چرخ از او آمد پدید

گفت موسی:های خیره سر شدی

خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژست این چه کفراست و فشار

پنبه ای اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

گرنبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

 

چوپان چون این حرفها را از حضرت موسی(ع)شنید.ناراحت از کار خود:

 

گفت ای موسی دهانم دوختی

وزپشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد وتفت

سرنهاد اندر بیابان و برفت.

 

موسی پس از آن برای مناجات به کوه طور رفت.از خدای بزرگ به او ندا آمد که ای

موسی این چه کاری بود که کردی هر چه زودتر بروچوپان را بیاب و از او معذرت بخواه!

 

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده مارا ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی

من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا بر بندگان جودی کنم

ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

چونکه موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هرچه میخواهد دل تنگت بگو


...شخصی را به جهنم می بردند، در راه جهنم صورتش را برمیگرداند و به عقب خیره می شد...
ناگهان! خداوند فرمود: صبر کنید، او را به بهشت ببرید...!
فرشتگان با تعجب دلیل این کار را پرسیدند؟!

خداوند به آنها فرمود: او در راه رفتن چند بار به عقب نگاه کرد و در دلش امید به بخشش من داشت و من نیز او را بخشیدم..







پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد















باران خدا همیشه میبارد اما ما کاسه هامونو برعکس گرفته ایم



پروردگارا هیچ بارانی یاد و اسم تو را از کوچه های قلبم نخواهد شست






خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادرسیاهتان و تقوایتان می‌کشید.حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را می‌بینی و دشمن تو را نمی‌بیند













زود قضاوت نکنیم


پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد، او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد.

او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی‌دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: “متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم  و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم “.

پدر با عصبانیت گفت: ”آرام باشم؟!  اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو می‌توانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار می‌کردی؟”
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: “من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده می‌گویم” از خاک آمده‌ایم و به خاک باز می‌گردیم، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است، پزشک نمی‌تواند عمر را افزایش دهد، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه، ما بهترین کارمان را انجام می‌دهیم به لطف و منت خدا .
پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است).
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد ” خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد”
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می‌کرد گفت:”اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید”.
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: “چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم از او سؤال کنم؟”
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد :” پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ، وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.”
هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمی‌دانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان می‌گذرد یا آنان در چه شرایطی هستند.







پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود:

صورتحساب!!!

 کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان

مراقبت از برادر کوچکم 3.000 تومان

 نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان

 بیرون بردن زباله 1000 تومان

جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  !

 مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

 وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.

بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...

کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند

نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!






لذت بخشیدن


دزدي وارد کلبه فقيرانه عارفي شد اين کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بيداربود اوجز يک پتو چيزي نداشت .

اوشب ها نيمي از پتو را زير خود مي انداخت ونيمي ديگر را روي خود مي کشيد  روزها نيز بدن برهنه خويش را با آن مي پوشاند.

عارف پير دزد راديد وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهي دراز را آمده بود، به اميد آنکه چيزي نصيبش شود  .اوبايد درفقري شديد بوده باشد، زيرا به خانه محقرانه اين پير عارف زده بود.

عارف پتو را برسرکشيدوبراي حال زار آن دزد و نداري خويش گريست .

"خدايا چيزي در خانه من نيست و اين دزد بينوا بادست خالي و نااميد از اين جا خواهد رفت.

اگر او دوسه روز پيش مرا از تصميم خويش باخبر ساخته بود ،مي رفتم ، پولي قرض مي گرفتم،

وبراي اين مردک بينوا روي تاقچه مي گذاشتم"

 

آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چيزي در خور ندارد تا نصيب دزد شود و او را خوشحال کند .

داخل خانه عارف تاريک بود .پيرمرد شمعي روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمين نخورد وخانه را بهتر وارسي کند.

استاد شمع را برد تا روي تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسيار ترسيده بود.

او مي دانست که اين مرد مورد اعتماد اهالي شهر است بنابر اين اگر به مردم موضوع دزدي او را بگويد همه باور خواهند کرد .

اما آن پير عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاريک است . وانگهي من سي سال است که در اين خانه زندگي مي کنم وهنوز هيچ چيز در آن پيدا نکرده ام بيا با هم بگرديم اگر چيزي پيدا کرديم پنجاه پنجاه تقسيمش مي مي کنيم .

البته اگر تو راضي باشي. اگر هم خواستي مي توني همه اش را برداري زيرا من سالها گشته ام و چيزي پيدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره يابنده تو بودي .

دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقير کرد نه سرزنش.

دزد گفت: مرا ببخشيد استاد.نمي دانستم که اين خانه شماست وگرنه جسارت نمي کردم.

عارف گفت: اما درست نيست که دست خالي از اين  جابروي.من يک پتو دارم هوا دارد سرد مي شود لطف کن و اين پتو را از من قبول کن.

استاد پتو را به دزد داد دزد از اينکه مي ديد در آن خانه چيزي جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعي کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .

استادگفت:  احساسات مرا بيش از اين جريحه دارنکن دفعه ديگر پيش از اين که به من سري  بزني مرا خبر کن .

اگر به چيزي خاص هم نياز داشتي بگو تا همان را برايت آماده کنم تو مرا غافلگير و شرمنده کردي

مي دانم که اين پتوي کهنه ارزشي ندارد اما دلم نمي آيد تو را بادست خالي روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذير .تا ابد ممنون تو خواهم بود .

دزد گيج شده بود او نمي دانست چه کار کند . تا کنون به چنين آدمي برخورد نکرده بود. خم شد

پاهاي استاد را بوسيد پتو را تا کرد و بيرون رفت.

او وزير و وکيل و فرماندار ديده بود ولي انسان نديده بود .

پيش از انکه دزد از خانه بيرون رود استاد صدايش کرد وگفت:

فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردي من همه عمرم را مثل يک گدا زندگي کرده ام .

من چون چيزي نداشتم از لذت بخشيدن نيز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشيدن را چشاندي  ممنونم.

هوا سرد شده بود . استادمي لرزيد .

استاد نشست وشعري سرود:

دلي دارم خواهان بخشيدن به همه چيز

اما دستاني دارم به غايت تهي

کسي به قصد تاراج سرمايه ام آمده بود

خانه خالي بود واوبادلي شکسته باز گشت.

اي ماه کاش امشب از آن من بودي ، تو را به دزد خانه ام مي بخشيدم.



انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان

یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .





زندگی همینه ..... می بینی شیرینی رفاقتشون به تلخی زندگیشون می ارزه...





پسرک جلوي خانومي را ميگيرد و با التماس ميگويد :
خانم ! تو رو خدا يه شاخه گل بخريد زن در حالي که گل را از دستش ميگرفت
نگاه پسرک را روي کفش هايش حس کرد , چه کفش هاي قشنگي داريد !
زن لبخندي زد و گفت:برادرم برايم خريده است دوست داشتي جاي من بودي؟؟
پسرک بي هيچ درنگي محکم گفت : نه ولي دوست داشتم جاي برادرت بودم !
تا من هم براي خواهرم کفش مي خريدم . . .




گاهی دلم ازهرچه آدم است میگیرد... گاهی دلم دوکلمه حرف مهربانانه میخواهد... نه به شکل " دوستت دارم" و یا نه به شکل " بی تو میمیرم " ...

ساده باشد ، مثل :

دلتنگ نباش امیدت به خدا....فردا روز دیگری هم هست.!!!





پسرک گرسنه اش شده و به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند.پسرک این را می داند،

دست می برد بطری آب را بر می دارد

کمی آب در لیوان می ریزد...

صدایش را بلند می کند ،
" چقدر تشنه ام بود "

پدر این را می داند پسرکوچکش چقدر بزرگ شده است...



و ملا صدرا چنین گفت


مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود



اگر تنها ترین تنها هم شوم باز هم خدا با من است






آرام باش... توکل کن...تفکر کن....سپس آستینها را بالا بزن...آنگاه خداوند را میبینی که زودتر از تو دست به کار شده است











زندگی بافتن یک قالی است
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقش را اوست که تعیین کرده...تو در این بین فقط میبافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار قالی زندگی ات را نخرند






خدایا!
کمکم کن؛ پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش
فراموش نکنم






زندگی باور میخواهد آن هم از جنس امید
که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد
یک امید قلبی به تو گوید که
خدا هست هنوز






از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟
 پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتي به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم

 و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت : تو اشتباه می کنی
زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!







نوکرتیم   خدا

 پروردگارا!درمیان این همه آشنا،درمیان این همه دوست،تنهاتویی که درسخت ترین

لحظات و در تمام ساعات در کنارمی ومرابه خاطرکاستی ها،خطاهاولغزشهایم

سرزنش نمی کنی؛عاشقانه می پرستمت تا ابد.



بیایید فارغ از جنسیت کمی مرد باشیم....تا اگر هر زن ایرانی مرد ایرانی را در کوچه خلوت ببیند احساس امنیت کند نه ترس


روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقد...اری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی





پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :  پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر   


پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

 

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .








3 پند

پند اول

 بوقلموني، گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه؟ ندانم

گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني

بوقلمون خورد و بر شاخي نشست

تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد

تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود

  نتيجه اخلاقي

با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني

-------------------------------------------------------------------

پند دوم

گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد

گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت

گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد

گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد

  نتيجه اخلاقي

هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد

هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد

گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان

--------------------------------------------------------------------

  پند سوم

خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد

که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟

کلاغ پاسخ داد: چرا که نه

خرگوش بنشست بي حرکت

روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد

  نتيجه اخلاقي

لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است



نظر یادتون نره


عرض ارادت به سبک لاتی لوتی ها





آقا لات هم لات های قدیم

ادامه نوشته

******* همه کسم خدا *******



        my God      


...بدون عنوان...


روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...


به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»


اخلاق


روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت :

اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1

اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10

اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100

اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000

ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000

صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد
و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید : نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران .




 

به نام آنکه به یاد ماست حتی زمانی که در یاد ما نیست....هر گاه یکی از بندگان من را میخواند چنان به او توجه  میکنم که گویی بنده ی دیگری جز او ندارم  اما بندگان من طوری عمل میکنند که انگار بنده ی همه هستند به جز من...









گر بر نفس خود امیری مردی.....ور بر دگری خورده نگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن......گر دست فتاده ای بگیری مردی






حکایت این گونه آغاز می‌شود که دو دوست قدیمی در
حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث می‌کنند و
کار به جایی می‌رسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست می‌دهد و سیلی محکمی به
صورت دیگری می‌زند.***
*دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون این که حرفی بزند روی
شن‌های بیابان نوشت: "امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد".***
*آنها به راه خود ادامه دادند تا این که به درياچه‌ای رسیدند. تصمیم گرفتند در
آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده
را فراموش کنند. همچنان که مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده
بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین می‌کشد. شروع به
داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد.***
*مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب
به زحمت حک کرد: "امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد".***
*دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب
دید با شگفتی پرسید:***
*"وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک
می‌کنی؟:***
*مرد پاسخ داد: "وقتی دوستی تو را آزار می‌دهد آن را روی شن بنویس تا با وزش
نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود؛ ولی وقتی کسی در حق تو کار
خوبی انجام داد، باید آن را در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن
نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی".***
*یاد بگیریم آسیب‌ها و رنجش‌ها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف
دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود. *
*ما آمده‌ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم، نه به هر قیمتی زندگی کنیم








جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن
پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟
جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم
و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،
اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.
به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.
فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.
واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی
شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.

جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.
بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد
و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …
وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.
صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.
وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.









کودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!

ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."








پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت : عزیزم دوستت دارم 

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید








چنگیز خان و شاهین

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.

همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را

روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود،

چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.

چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف

روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.

گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد،

تا اینکه ? معجزه! ? رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را

که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید،

اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند،

شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.

دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.









گل صداقت



دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.

روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود


نظر یادتون نره


جملاتی زیبا از چارلی چاپلین


آموخته ام ... با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.


آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي


آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است


آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت


آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم


آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم


آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي


آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است


آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند


آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد


آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند


آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم


آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد


آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان


آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد


آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم


آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم


آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد


آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم


آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد



چارلی چاپلین



دو برادر



سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي مي کردند. يک روز به خاطر يک سو تفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد ...

كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد .

نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟ نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !

هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟

در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....








زشتی نفرت و کینه


معلم يک کودکستان به بچه های کلاس گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهايی که از آنها بدشان می آيد،از هر میوه ای که دوست دارند بريزند و با خود به کودکستان بياورند.

فردا بچه ها با کيسه های پلاستيکی به کودکستان آمدند.

در کيسه بعضی ها دو,بعضی ها سه،و بعضی ها پنج,میوه بود

معلم به بچه ها گفت:

تا دو هفته هر کجا که می روند کيسه پلاستيکی را با خود ببرند.

روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوی میوه های گنديده. به علاوه،آن هايی که میوه های بيشتری داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند.

پس از گذشت دو هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسيد: از اينکه دو هفته میوه ها را با خود حمل می کرديد چه احساسی داشتيد؟

بچه ها از اينکه مجبور بودند ، میوه های بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از اين بازی،اين چنين توضيح داد:

اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايی که دوستشان نداريد را در دل خود نگه می داريد و همه جا با خود مي بريد.

 بوی بد کینه و نفرت قلب شمار را فاسد میکند و شما ان را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوی بد میوه ها را فقط برای دو هفته نتوانستید تحمل کنید...

پس چطور می خواهيد بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟

با همدیگر دوست باشیم برای همیشه












سعی کن مثل مداد باشی چون


صفت اول: 
می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم: 
باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر، پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: 
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم: 
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سرانجام
پنجمین صفت مداد:
همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری.سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد. بدان که چه می کنی



















































...نظر یادتون نره...

مراقب بعضی یکها باشیم

گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود
 
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گرد
 
گاهی با یک کلمه ، يك انسان نابود می شود
 
گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند
 
مراقب بعضی یک ها باشیم
 
 در حالی که ناچیزند ، همه چیزند....

عکس های بدون شرح

















کاش با فروش بادکنک‌ها، خستگی‌هایش کم ‌شود!
رنگ
رنگ
رنگ
آبی

زرد
نارنجی
و سفید
در بساط ژنده‌اش رنگ پیدا می‌کنی. رنگ شادی که به زندگی کودکان می‌زند.
و در دستان پینه بسته‌اش خط و خطوط فراوان از پیچ و خم زندگی و یک معمای حل نشده هست: «امروز چگونه به فردا می‌رسد؟»
و خدا هنوز آن بالا است..
.




**   تفاوت نسل ها به روایت تصویر  **






مرد هم مردای قدیم



خودتون قضاوت کنید !!!












زیبایی زندگی

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...





خدایا چه یافت آنکه تو را گم کرد

و چه گم کرد آنکه تو را یافت...





امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودی...



هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت...


ﭘﻮﻝ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺪ ﻣﺎﺳت

ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ

ﭘﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯾﻢ . . .


ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن
بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن
و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن . . .



شکست یا پیروزی مهم نیست
مهم خود انسان است که بعد از انجام کار دلش راضی باشد . .



اگر کسی خوبی های تورا فراموش کند ، تو خوب بودن را فراموش نکن . . .



بسیاری از مردم نقره را در انتظار طلا از دست می‌دهند.
(موریس وبستر)



گاهی اونقدر خدا زود به خواسته مون جواب میده که باورمون نمیشه از طرف اون بوده
اینجاست که میگیم عجب شانسی آوردم . . .



خدایا! تو آنچنانی که ما می خواهیم، ما را آنچنان کن که تو می خواهی!


اگر به دنبال کسی هستی که هیچ ایرادی نداشته باشد تنها خواهی ماند . . .



بمانیم تا کاری کنیم  نه کاری کنیم تا بمانیم .
گاهی وقت ها فقط یک راه می ماند و آن هم یافتن راهی جدید است . . .



جبران خلیل جبران:چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری



كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن* هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن


-رازی که پنهان خواهی با کسی در میان منه اگر چه دوست مخلص باشد که ان دوست را نیز دوستان مخلص است.



یا چنان بنمای که هستی  یا چنا باش که مینمایی (با یزید بسطامی)



هر سری را به دوستت نگو...دوستت هم دوستی دارد (مختوم قلی فراغی)


طولانی ترین راه ها هم با یک گام شروع میشود...


-مودبانه رها کردن یک تقاضا بهتر از براوردن یک تقاضا با خشونت است.



-همه برای عدالت ارزش قائلند ولی وقتی می اید در به رویش می بندند.



-نیکوترین سخن سخنی است که از نظر ادبی منظم باشد و مقصود و معنی را خواص و عوام از ان دریابند.


-ارزان ترین و زیباترین ارایش برای صورت لبخند است.


-جهان بزرگتر از ان است که با کار تو خراب شود.با گناه خود را خراب نکن.



به یاد داشته باشید که طولانی ترین راه ها هم روزی با یک گام آغاز شده است



همیشه در تاریکی چشم هایی هستند که ما را می بینند

وقتی برگ های پاییز رو زیر پایت له می کنی, یادت باشه روزی بهت نفس هدیه می کردن...



هرگاه در زندگي به يك در بزرگ كه يك قفل بزرگ هم دارد رسيدي ، نترس و نااميد نشو.زيرا اگر قرار بود در باز نشود جاي آن يك ديوار مي گذاشتند!:) happy:) happy




بیاموزیم


پسرک با این که فقیر بود از راه دست فروشی امرار معاش می‌‎کرد تا بتواند برای ادامه تحصیل خود پول جمع کند.
آخر شب فرا رسیده بود و او هیچ نفروخته بود، به شدت گرسته بود و نمی دانست چگونه خود را سیر کند.

فشار گرسنگی او را بی طاقت کرده بود. ناچار زنگ مغازه ای را زد و منتظر ماند تا با اندک پولی که برایش مانده بود تکه نانی بخرد.

ولی همین که صاحب مغازه در را باز کرد، پسر از روی دستپاچگی گفت: ببخشید خانم، آب دارید؟

زن فهمید که پسر گرسنه است.داخل مغازه رفت و با یک لیوان شیر گرم برگشت.

پسر از روی گرسنگی فوراً شیر را تا ته سر کشید و دست در جیبش کرد و گفت: خانم پولش چقدر می شود؟

زن جوان دستی بر سر پسرک کشید، لبخندی زد و گفت:

خدا به ما یاد داده بابت محبتی که می کنیم پول درخواست نکنیم!

پسرک تشکر کرد و رفت. اما این خاطره هیچ گاه از ذهنش پاک نشد . . .

سالها گذشت و آن پسر برای ادامه تحصیل به پایتخت رفت و توانست در دانشگاه در رشته پزشکی قبول شود و چند سال بعد مشهورترین متخصص قلب پایتخت شد.

یک روز که در اتاق خود نشسته بود، از بخش اورژانس با او تماس گرفتند و درخواست کمک کردند.

او به محض روبرو شدن با بیمار او را شناخت، فوراً دستور داد او را بستری و اتاق عمل را آماده کنند.
طی 24 ساعت او چند عمل جراحی حیاتی بر روی قلبپیرزن انجام داد و توانست او را از مرگ حتمی نجات دهد.

روزی که زمان ترک بیمارستان فرا رسید و پاکت صورتحساب را مقابل پیرزن قرار دادند، او ناراحت بود، چون سالها تمام پولهایش را خرج بیماری خود کرده بود و دیگر پولی نداشت. اما وقتی پاکت را باز کرد، با کمال حیرت صورتحساب خود را خواند که نوشته بود:خدا به ما یاد داده بابت محبتی که می کنیم پول درخواست نکنیم!

 



خدایااااا...

 آشنا دیدمت و غریبانه عاشقت شدم...

بخشنده پنداشتمت و گنهکار شدم...

گرم دیدمت وسرد ترین لحظه به سراغت آمدم...

تو چه مرا دیدی که این چنین وفادار ماندی...؟


زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم..




کورش کبیر:

اگرشبی ازشب های زمستانی مسافری به امیدگرمای

نگاهت به توپناه آوردتنهایش نگذار

شایددرگرمترین روزهای تابستان به خنکی لبخندش محتاج شوی






..ما آدمها زمانی نا امید میشویم که چیزی به موفقیتمان نمانده..



زندگی یعنی :
بخند هر چند که غمگینی

ببخش هر چند که مسکینی

فراموش کن هر چند که دلگیری

اینگونه بودن زیباست

هر چند که آسان نیست

.
.
.
.

 ***  نظر یادتون نره ***

پند لقمان حکیم


...روزی لقمان حکیم به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...


مادر و پدر


...مادر بی تو هرگز باتو عمری...


گر پادشاه عالمی              باز هم گدای مادری


خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن

که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است . . .

مادرم دوستت دارم


مادر قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار تا چشمانم بهشت را نظاره کند



به سلامتی مادرایی که با حوصله راه رفتن رو به چه هاشون یاد میدن ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشو هول بدن



به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد


از مرگ نمی ترسم

من فقط نگرانم

که در شلوغی آن دنیا

مادرم را پیدا نکنم ...




آدمها :

... وقتی کودکند می خواهند برای مادرشان هدیه بخرند ولی پول ندارند .

... وقتی که بزرگتر می شوند ، پول دارند ، ولی وقتِ هدیه خریدن ندارند.

... وقتی که پیر می شوند ، پول دارند ؛ وقت هم دارند ، ولی مادر ندارند !


تار و پود روح مادر را از مهربانی بافته‌اند.

(رالف والدو امرسن )






مادر تنها کسیه که میتونی براش ناز کنی

سرش داد و بیداد راه بندازی، باهاش قهر کنی!

اما با اینکه تو مقصر بودی بازم با یه بشقاب غذا

با لبخند میاد و میگه: با من قهری با غذا که قهر نیستی . .



اگر 4 تکه نان خوشمزه باشد و شما 5 نفر باشید، کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است...





پدر:





سلامتی اون پسری که :

 10 سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت

20 سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت

30 سالش شد باباش زد تو گوشش گریه کرد

باباش گفت چرا گریه میکنی؟؟؟؟؟

گفت : آخه اون وقتا دستت نمی لرزید..!



به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی سر کودک مبتلا به سرطانش, وقتی گریه فرزندش رو دید ماشین رو داد به دستش و در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت: حالا تو موهای منو بتراش !

به سلامتی پدری که "نمی توانم" را در چشمانش زیاد دیدیم ولی هرگز از زبانش نشنیدیم

به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید، اما واسه خیلی ها پدری کرد

به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !

به سلامتی اون پدری که شادیشو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش

به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن

 
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود

ولی پدر یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند و خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد

هر وقت پدرم میگفت "درست میشود" تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت

پدرم ،تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته هاهم میتوانند مرد باشند!


به خاطر تمام پینه هایی که بر دستانت نقش بسته اند، می پرستمت پدر








زماني مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت

مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده
در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان انگشت های دست پسر قطع شد
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل برگشت وچندين بار با لگد به آن زد
حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد. او نوشته بود
"دوستت دارم پدر"


**تقدیم به شما**




1.) دکمه ctrl + f رو فشار بده
2.) توش عدده 9 رو بنویس
3.) بعد رو دکمه Highlight all. کلیک کن ...
ببین چی میشه .... !!!!!!!!!!!!!!!

99669999996669999996699666699666999966699666699
99699999999699999999699666699669966996699666699
99669999999999999996699666699699666699699666699
99666699999999999966666999966699666699699666699
99666666999999996666666699666699666699699666699
99666666669999666666666699666669966996699666699
99666666666996666666666699666666999966669999996


.

.

.

.

.

.

.



جواب :



جواب سلام را با علیک بده

جواب تشکر را با تواضع

جواب کینه را با گذشت

جواب بی مهری را با محبت…

جواب ترس را با جرأت

جواب دروغ را با راستی

جواب دشمنی را با دوستی

جواب زشتی را به زیبایی

جواب توهم را به روشنی

جواب خشم را به صبوری

جواب سرد را به گرمی

جواب نامردی را با مردانگی

جواب همدلی را با رازداری

جواب پشتکار را با تشویق

جواب اعتماد را بی ریا

جواب بی تفاوت را با التفات

جواب یکرنگی را با اطمینان

جواب مسئولیت را با وجدان

جواب حسادت را با اغماض

جواب خواهش را بی غرور

جواب دورنگی را با خلوص

جواب بی ادب را با سکوت

جواب نگاه مهربان را با لبخند

جواب لبخند را با خنده

جواب دلمرده را با امید

جواب منتظر را با نوید

جواب گناه را با بخشش

و جواب عشق چیست جز عشق؟

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار

مطمئن باش هر جوابی بدهی ،یک روزی ، یک جوری ، یک جایی به تو باز می گردد

حتما بخونید(از ما گفتن)

بچه شروري اطرافيان خود را با سخنان زشتش ناراحت مي كرد. روزي پدرش جعبه اي پراز ميخ به او داد و گفت: هر بار كه كسي را با حرف هايت نارحت كردي، يكي از اين ميخ هارا به ديوار انبار بكوب.

 

روز اول پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد، پدر از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد، كم كند. پسرك تلاش خود را كرد و تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد.

 

يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرف هايش معذرت خواهي كند، يكي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد. روزها گذشت تا اين كه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخ هارا از ديوار بيرون آوردم!

 

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت: آفرين پسرم كار خوبي انجام دادي، اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن ...

 

ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست، وقتي تو عصباني مي شوي و با حرف هايت ديگران را مي رنجاني، چنين اثري بر قلب شان مي گذاري، تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون بياوري، اما هزاران بار عذر خواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند.




.یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی ؟  مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم .  پسر کوچک گفت : من نمی فهمم !  مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچ گاه نخواهی فهمید !  بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند ؟ پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند . پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند ؟ بالاخره سؤالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند او از خدا پرسید: خدایا !!! چرا زن ها به آسانی گریه می کنند ؟ خدا گفت : زمانی که زن ها را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد ، بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد و همچنین شانه های او آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد ، من به او یک نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته باشد و وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد ، به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن نا امید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود ، به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم ، حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی کند ، به او توانایی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند ، به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد ، به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند . اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می کند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و باوفاداری کامل درکنار شوهرش باقی بماند و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد .

خداوند گفت : زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست و در قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد .






**چه ازدواج کرده باشید چه نکرده باشید  اینو بخونید....یه تجربه ای جدید میشه تو زندگیتون **


وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.


ادامه نوشته

 

معبودا...!
 

 به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند







NOBODY IS PERFECT
هیچ کس کامل نیست



اینگونه نگاه کنيد..
.
 

مرد را به عقلش نه به ثروتش


.

زن را به وفايش نه به جمالش

.

دوست را به محبتش نه به کلامش

.

عاشق را به صبرش نه به ادعايش

.

مال را به برکتش نه به مقدارش

.

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

.

اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش

.

غذا را به کيفيتش نه به کميتش

.

درس را به استادش نه به سختیش

.

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

.

مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش

.

نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش

.

شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش

.

دل را به پاکیش نه به صاحبش

.

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

.

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

.

.




کلاغ


   زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه , گوشت بدن خودشو میکند
   و میداد به جوجه هاش میخوردند
   زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
   اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند:
   آخی خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری

 

یک عکس جالب....به ادامه ی مطلب کلیک کن... و صبر کن

تا کامل باز بشه

ادامه نوشته

دانسته هایی در مورد بدن خودمان و عجایب

آیا می دانید

 

 که؟؟؟؟؟

 

آیا میدانید: دهان انسان روزانه یک لیتر بزاق تولید می‌کند ؟
آیا میدانید: عمر پرزهای چشایی انسان از ۷ تا ۱۰ روز است؟
آیا میدانید:بدن انسان  پنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد ؟
آیا میدانید: قرنیه چشم خون ندارد ؟
آیا میدانید: ورزش کردن در گرما به کاهش اشتها کمک می‌کند ؟
آیا میدانید: هر تار موی انسان میتواند تا وزن ۱۰۰ گرم رشد کند ؟
آیا میدانید: هر چروک ایجاد شده در ابرو نتیجه ۲۰۰۰۰۰ اخم است ؟
آیا میدانید: استرس تا ۵ برابر سیستم ایمنی بدن را پایین می آورد ؟
آیا میدانید: دندان تنها بخش از بدن است که ترمیم نمی شود ؟
آیا میدانید: طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار کیلومتر است ؟
آیا میدانید:ضریب هوشی انسان های معمولی بین ۸۵ تا ۱۰۵ است ؟
آیا میدانید: در طول یک سال، قلب یک انسان عادی ۴۰ میلیون بار می تپد؟
آیا میدانید: در تمام انسانهای کره زمین ۹.۹۹ % شباهت ژنتیکی وجود دارد ؟
آیا میدانید: در یک سانتی متر پوست شما ۱۲ متر عصب و ۴ متر رگ و مویرگ است؟
آیا میدانید: اگر تمام رگهای خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا ۹۷۰۰۰ کیلومتر میشود ؟
آیا میدانید: بدن یک انسان در طول عمرش به طور متوسط ۱۳۰۰ لیتر عرق تولید میکند ؟
آیا میدانید: کره زمین از ۱۰۲ عنصر بوجود آمده و این ۱۰۲ عنصر در بدن انسان وجود دارد ؟
آیا میدانید: لایه بیرونی پوست انسان هر ۲ هفته یکبار با سلولهای جدید تعویض میشود ؟
آیا میدانید: محققان اخیراً به این نتیجه رسیده اند که کلیه انسان ۵۰۰ عملکرد متفاوت دارد ؟
آیا میدانید: ساختمان عملکرد دست وال، سگ، پرندگان (بال ها) و انسان دقیقاً مشابه است ؟
آیا میدانید: معده شما هر دو هفته ۱بار ماده مخاطی جدید ترشح میکند در غیر اینصورت خودش را هضم خواهد کرد ؟
آیا میدانید: در طول زمانی که این جمله را می خوانید حدود ۵۰ هزار سلول بدنتان میمیرد و سلول های جدید جایگزین آن می شود ؟
آیا میدانید: در طـول یـک ساعت قلب شما آنقدر سخت کار می کند کـه مــی تـــوانــد انرژی حمل یک جسم یک تنی به اندازه یک کیلومتر از سطح زمین را تامین کند ؟
آیا میدانید: اگر بدن شما خشک و یخ زده شود ۱۰% به وزن آن اضافه خواهد شد که این مقدار وزن اضافی را مایکرو ارگانیسم هایی که بر روی بدن قرار دارند، تشکیل می دهند ؟
آیا میدانید: زمانیکه گوشت و شیر را با هم می خورید، بدن به هیچ وجه کلسیم شیر را جذب نمی کند و بهتر است میان مصرف گوشت و شیر حداقل ۲ ساعت فاصله باشد ؟
آیا میدانید: ما یک داروخانه کامل در بدن خود داریم و می توانیم هر دارویی را در بدن خود تولید کنیم ؟
آیا میدانید: چشم انسان حدود ۱۳۵ میلیون سلول بینایی دارد که معادل یک دوربین ۱۳۵ مگاپیکسل عمل می کند ؟
آیا میدانید: چشم سالم انسان میتواند ده میلیون رنگ را مختلف را ببیند و آنها را از یکدیگر تمیز دهد ؟
آیا میدانید: قلب انسان هنگام تپیدن میان دو تپش استراحت میکند این یعنی اگر فرد 8۰ سال عمر کرده باشد قلبش به اندازه ۴۰ سال استراحت کرده است ؟
آیا میدانید: مغز یک انسان در طول یک روز بیشتر از تمام تلفن های جهان به سلول ها پیام عصبی می فرستد ؟
آیا میدانید : پیام های عصبی با سرعتی برابر با ۱۷۰ مایل در ساعت به مغز رسیده و از مغز به سلول های عصبی می رسند ؟
آیا میدانید:خطر بیماری قلبی و سرطان ریه در افراد غیر سیگاری که در خانه در معرض دود سیگار اطرافیانشان هستند، بیست و پنج درصد بیشتر از دیگران است ؟
آیا میدانید : بدن ما به طور مداوم خود را ترمیم می کند هر سه ماه یکبار بافت استخوانی به طور کامل تعویض می شود و هر ماه پوست جدید رشد می کند ؟

آیا میدانید : بدن یک انسان معمولی به اندازه کافی شامل: سولفور برای کشتن تمام شپش های بدن یک سگ، کربن برای ساخت ۹۰۰ مداد، پتاسیم برای آتش زدن یک توپ فوتبال، چربی برای ساختن ۷ قالب صابون، فسفر برای درست کردن سر ۲۲۰۰ کبریت و آب برای پر کردن ۱۰ تنگ را دارد ؟
آیا میدانید : پیشانی انسان مرکز دمای انسان است یعنی اگر شما دمای پیشانیتان را تغییر دهید دمای بدنتان هم به همان انداره تغییر میکند این یکی از دلایلی است که وقتی ما می خواهیم ببینیم که آیا تب داریم یا نه دستمان را روی پیشانی میگذاریم ؟



30 دانستنی جالب

- داوینچی همزمان با یک دست می نوشت و با یک دست نقاشی می کرد !
2- هیتلر از مکان های بسته وحشت داشت !
3- مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند !
4- هر انسان تا 8 دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !
5- اغلب مارها 6 ردیف دندان دارند !
6- وقتی به خورشید نگاه می کنید 8 دقیقه قبل از آن را مشاهده می کنید !
7- قلب میگو در سر آن واقع است !
8- ظروف پلاستیکی تقریبا 50 هزار سال در برابر تجزیه مقاومند !
9- حدود 250 نفر از محققان ناسا ایرانی هستند و رئیس کامپیوتر ناسا یک ایرانی است !
10- دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه می کشند !
11- حس بویایی مورچه با سگ برابری می کند !
12- آیا می دانستید تصمیم بر این بود که کوکا کولا به عنوان دارو استفاده شود !
13- با 30 گرم طلا می توان نخی به طول 81 کیلومتر درست کرد !
14- فنلاند از 170 هزار و 585 جزیره تشکیل شده است !
15- زمین در آغاز پیدایش 2000 بار بزرگتر از حجم کنونی اش بود !
16- در زبان عربی برای کلمه شمشیر 850 واژه مختلف وجود دارد !
17- گرانترین کفش دنیا 1 میلیارد و 700 میلیون تومان است !
18-برای تخمین زدن حشره های روی زمین کافیست به ازای هر انسان 200 میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم !
19- کوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه خود آن را پیدا می کند !
20- فیل تنها حیوانی است که نمی تواند بپرد !
21- قلب وال در هر دقیقه فقط 9 بار می زند !
22- ایرانیان در انگلیس ثروتمندترین قشر هستند حتی ثروتمندتر از ملکه الیزابت !
23- در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 میلیون راس اعلام شد در حالی که جمعیت این کشور 4 میلیون نفر بود !
24- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !
25- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !
26- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید !
27- 90% سم مار از پروتئین تشکیل شده است !
28- چشم انسان معادل یک دوربین 135 مگا پیکسل عمل می کند !
29- آب دریا بهترین ماسک صورت است !
30- سرعت عطسه یک انسان برابر است با 160 کیلومتر در ساعت

بهترینها

بهترین بخشش آن است که ، منتظر تشکر نباشی .
بهترین عادت آن است که ، همیشه در سلام ، پیش دستی کنی .
بهترین خصلت آن است که ، هیچ کس را نرنجانی .
بهترین خداحافظی آن است که ، حتما سلامی در پی داشته باشد .
بهترین قدردانی آن است که ، در عمل باشد نه بر زبان .
بهترین عشق آن است که ، دو طرفه باشد .
بهترین شغل آن است که ، از انجامش لذت ببری .
بهترین غذا آن است که ، با دل خوش خورده شود .
بهترین پول آن است که ، از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده باشی .
بهترین پدر و همسر آن است که ، خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند .
بهترین مادر و همسر آن است که ، تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر .
بهترین فرزند آن است که ، به او افتخار کنی .
بهترین دوست آن است که ، با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی ، بتوانی حرف دلت را به او بزنی .
بهترین ترانه و آهنگ آن است که ، تو را به یاد خاطره ای خوش بیندازد .
بهترین مسافرت آن است که ، همیشه آرزوی تکرارش را داشته باشی .
بهترین خانه آن است که ، همیشه از آن صدای خنده و شادی بشنوی .
بهترین احساس آن است که ، شادی را در زیر پوستت حس کنی .
بهترین انگیزه آن است که ، تو را به تحرک و تلاش بیشتر وادارد .
بهترین هدف آن است که ، قابل دسترسی باشد .
بهترین هدیه آن است که ، بدون توجه به ارزش آن و با عشق خالص اهدا شود .
بهترین حادثه آن است که ، زندگی تو را متحول سازد .
بهترین خاطره آن است که ، تنها با فکر کردن به آن در عین افسردگی تو را شاد و سرحال سازد .
بهترین منظره آن است که ، صورتی را با اشک شوق ببینی .
و بالاخره بهترین انسان آن است که ، به مصلحت خدا معتقد باشد و بداند آن چه بر او پیش آمده یا پیش خواهد آمد به صلاح اوست و این را فقط خدا می داند و بس ...


...به سلامتی...

...به سلامتی ...


 به سلامتی لرزش دست های پیر پدر


به سلامتی سرنوشت! که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت


به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست


به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه


به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه


به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست


به سلامتی مادر که وقتی غذا سر سفره کم میاد کسی که اون غذا رو دوست نداره مادره


به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره ...


به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها ومشکلات به جای اینکه ترکمون کنن

درکمون می کنن ...


به سلامتی اونایی که درددل همه رو گوش میدن اما معلوم نیست خودشون کجا درددل میکنن...


به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دائمیه ...!!!


به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که

 بزرگتر ها کوچک شوند؛ کوچکتر ها هرگز بزرگ نمی شوند ...


 به سلامتی کسی که دید بغل دستیش تو تاکسی پول نداره به راننده گفت : پول خورد 

ندارم مال همه رو حساب کن ...


به سلامتی بیل !!! که هر چی بره تو خاک ، براق تر میشه ...


به سلامتی سیم خاردار !!؟؟ که پشت و رو نداره ...


به سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برف و بارون میمونن زنگ میزنن ولی 

همدیگه رو ول نمیکنن ...


به سلامتی اون کسی که وقتی بردم گفت : اون رفیق منه 

وقتی باختم گفت : من رفیقتم ...


به سلامتی کسی که وقتی بهش زنگ میزنی  خوابه ولی واسه اینکه دلت رو نشکنه 

میگن : خوب شد زنگ زدی ، باید بیدار میشدم ...


به سلامتی اون بچه ای که شیمی درمانی کرده ، همه ی موهاش ریخته 

به باباش میگه : بابا من الان شدم مثل رونالدو و روبرتو کارلوس ؟؟؟؟؟؟

باباش میگه : قربونت برم از همه اونا خوش تیپ تری ...


به سلامتی رفیق خوبی که مثل خط سفید وسط جاده است

تکه تکه میشه ...

ولی بازم پا به پات میاد ...


به سلامتی باغچه ای که خاکش منم گلش تویی خارش هرچی نامرده  ...


به سلامتی اونی که میدونه ولی همیشه ساکت می مونه ...

به سلامتی مگس که یادمون داد زیاد که دور کسی بگردی اخرش میزنه تو سرت ...


به سلامتی روزگار که ، روزگارش گذشته دیگه ...


به سلامتی هرچی زندونیه که قدر ازادی رو میدونه ...


به سلامتی اونایی که هم دل دارن و هم معرفت اما کسی رو ندارن !
.
.
.
به سلامتی هر کی‌ درد داره و هر چی‌ درد داره !
و بیشتر به سلامتیه اونایی که دردشون دوا نداره ، غم و غصشون شفا نداره !
.
.
.
به سلامتیه خونمون ایران ، که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه …
.
.
.
به سلامتی اونی که سیگار نمیکشه چون یه عمره داره از زندگی میکشه !
.
.
.
به سلامتیه مورچه ها که هرچی پیدا کنن رفیقاشونو خبر میکنن !
.

.

.

به سلامتیه کسایی که برای داشتنشون لازم نیست با سیاست باشی و نقش بازی کنی …
همین که یک رنگ باشی کافیه !
.
.
.
.
سلامتیه اونی که فکر میکنیم تونستیم فراموشش کنیم اما وقتی شب خوابشو میبینیم کل روز رو پَکریم !
.
.
.
به سلامتی پشه که تو اوج تنهایی ، وقتی که میبینی دیگه هیچکس نیس،
میاد زیر گوشت ویز ویز میکنه میگه غمت نباشه من هستم !
.
.
.
به سلامتیِ اونی که نه میتونیم ببینیمش و نه صداش رو بشنویم ولی بدجوری دلتنگشیم …
.
.
.
به سلامتی اون نبودن هایی که هیچ بودنی جبرانشون نمی کنه …
.
.
.
سلامتیه کسایی که آرامش دیگران براشون مهم تر از برطرف کردن تنهایی خودشونه
و دلی رو برای خوش گذرانیشون به بازی نمی گیرن
.
.
.
سلامتیه اونایی که دهنشون پر حرفه ولی اونقد مؤدبن که با دهن پر حرف نمیزنن و فقط سکوت می کنن

.

.

.

.

به سلامتی حرفایی که بک اسپیس پاکشون میکنه …

.
.
.
به سلامتی اونایی که خیلی تنهان ؛ نه که نمیتونن با کسی باشن ، فقط دلشون نمیخواد با هرکسی باشن …
.
.
.
به سلامتی قلبی که “شکست” اما لبه هاش “تیز” نشد !
.
.
.
به سلامتی کولر که خودشو گرم میکنه که مارو خنک کنه …
.
.
.
سلامتی نسلی که می دانست پلنگ صورتی صورتی ست اما خاکستری تماشایش می کرد !
.
.
.
به سلامتی کسی که دوسش داری و پیشت نیست اما یه یادگار ازش داری که وقتی نیگاش میکنی ،
بوش میکنی و حس میکنی کنارته …
سلامتی اونی که با خاطراتشم خوشی !
.
.

.

سلامتی دلامون که دلتنگ کسایی میشن که اصلا نمیدونن دل چیه …
.

.

.

بچه که بودم بعضی وقتا یواشکی بابامو نگاه میکردم که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود …
من تعجب میکردم چون ما که هم جارو داریم هم جارو برقی !!!
چند روز پیش که حسابی داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم یهو به خودم اومدم دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم …
به سلامتیه همه باباهای باصفا و زحمتکش …
.
.
به سلامتی بعضی آدما که شبیه مزه ی ساندویچ کالباس های قدیمی هستن که تو سینما قبل رفتن تو سالن یا از بوفه ی مدرسه می خریدیم …
نه تکرار میشن و نه فراموش !!!
.
.
به سلامتی اونایی که روز قیامت فقط زمین ازشون شاکیه اونم بخاطر سنگینی معرفتشون !
.
.
به سلامتی کسایی که زنده ان ولی نفس نمیکشن …
.
.
به سلامتی جوجه رنگی ها که وقتی‌ بزرگ میشن همشون ۱ رنگ میشن !
.
.
سلامتی دهه شصتی هایی که به عشق دوچرخه و سگا و میکرو معدلشون بالا شد ولی براشون نخریدن

.

.

.




و به سلامتی تو دوست عزیز که ما رو از دعای خیرت محروم نمیکنی ...


بدون شرح

.........ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک

بدون         شرح ها

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم.... کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک برگشت و دید کسی‌ نیست. کوروش گفت:تو عاشقم نیستی اگر عاشقم بودی پشت سرت را نگاه نمی‌کردی

***********************************************************

آینده کتابیست که امروز مینویسی! چیزی بنویس که در آینده از خواندن آن لذت ببری ..

***********************************************************

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان باش.
اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف باش.
نیکی های امروزت را فراموش میکنند ولی نیکوکار باش.بهترین های خود را به دنیــا ببخش حتی اگر کافی نباشد و در نهایت میبینی .
هر آنچه که هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم

***********************************************************

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون ،بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي

****************************************************

در دشمني راهي براي خيانت نيست اما در دوستي

هميشه در خيانت باز است.

****************************************************

 

هيچ مردي زن را نمي فهمد.هيچ زني

مرد را نمي فهمد.زيبايي با هم

بودنشان همين است.


***********************************************************

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .


************************************************************

دنیا مثل ۱ دوربین عکاسی پس همیشه میخندم

***********************************************************

با کسی که دوستش دارید…فیلم نبینید..نخوابید..آهنگ گوش ندهید..کتاب نخوانید.. و کلا خاطره نسازید !!!…
وقت نبودنش می فهمید که چه میگویم..

***********************************************************


اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

***********************************************************

می دونی قشنگیه زندگی چیه ؟ این که تو بی خبر باشی و یکی به خاطر تو با خدا راز و نیاز کنه..

***********************************************************


سه چیز بر نمی گردد


1- عمری که گذشت


2- سنگی که پرت شد


3- حرفی که گفته شد

*********************************************************

کسی به خدا گفت:
اگر سرنوشت مرا تو نوشتى، پس چرا آرزو کنم؟
خدا گفت:
شاید نوشته باشم هر چه آرزو کند!!!

***********************************************************

- بيهوده متاز که مقصد خاک است

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

پـَـــ نــه پـَــ های کاملا جدید

برای خواندن پـَـــ نــه پـَـــ های جدید به ادامه ی مطلب کلیک کنید.


بردم داداشم رو رسوندم کلاس،برگشتم … مامانم میگه رسوندیش؟ پـَـــ نــه پـَـــ انداختمش تو چاه اینم پیرهنشه …


چک و بردم بانک دادم صندوق دار، گفت: پول می خوای؟ پـَـــ نــه پـَـــ رضایت ناممه امضا کن فردا می خوام برم اردو...


بقیه در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

خطای دید

یه مطلب خیلی جالب ... برای دیدنش به ادامه ی مطلب کلیک کنید.نمونه هایی از خطای دید را خواهید دید..


سعی کنید تعداد نقطه های تیره را در تصویر زیر مشخص کنید



به نقطه مشکی وسط نگاه و سر خود را به جلو و عقب حرکت دهید. حرکت دو دایره را می بینید!!!؟




دکتر ها معتقدند که اگر بتوانید ظرف ۳ ثانیه صورت مردی را در میان دانه های قهوه در عکس زیر پیدا کنید، نیم کره راست مغز شما، بهتر از افراد دیگر پرورش یافته است. اگر بین ۳ ثانیه تا یک دقیقه طول بکشد، نیم کره راست مغز شما به صورت عادی پرورش یافته است. اگر بین یک دقیقه تا سه دقیقه طول بکشد، یعنی سمت راست مغز شما کند عمل میکند و باید پروتئین بیشتری مصرف کنید. اگر هم بعد از سه دقیقه هنوز نتوانستید آنرا پیدا کنید، پیشنهاد میشود بیشتر به دنبال انجام اینگونه تست ها باشید تا آن بخش از مغزتان قوی تر بشودا





اگر نتوانستید صورت را پیدا کنید و فکر می کنید این تصویر سرکاری است لطفا برید پایین :

.

.

.

.

.

.

.

.

.



بقیه در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

اینجا ایران است :

هوا آلوده است.....مدرسه تعطیله

جشنه.....مدرسه تعطیله

عزاست.....مدرسه تعطیله

هوا گرمه.....مدرسه تعطیله

هوا سرده....مدرسه تعطیله

یک هفته مونده به عید....مدرسه تعطیله

پس از سیزده بدر یک هفته ......  مدرسه تعطیله

اجلاس بین المللی داریم....مدرسه تعطیله

 و این لیست ها همینطور ادامه میابد

و اما ژاپن بعد از سونامی ...